و مي اندازيم زورق هاي خود را چون كل بادام و می رانیم گاهی تند، گاه آرام (مهدی اخوان ثالث)
زمان بی حوصله گی.
لحظه هایی که کم و بیش همه مون با اون سر و کار داشته ایم.
دقایقی که تحملشون آسون نیست.
اوقاتی که حتی بر رفتار ما با اطرافیانمون تاثیر منفی می ذاره و باعث رنجش خاطر خونواده یا دوستانمون بشه.

با این بی حوصله گی چه کنیم؟
بی تردید کشف ریشه های این حس ناخوشایند٬ کمک بزرگیه در پیدا کردن راه حلی برای عبور از اون.
اما خوب، نمیشه از خودمون انتظار داشته باشیم که تو اون لحظه های تلخ٬ دنبال دلیل ایجاد این حس باشیم. عملی نیست.
وقتی شروع می شه فقط منتظر این هستیم كه هر چه زودتر٬ یه جوری تموم بشه. اما چه جوری؟
شايد بشه يه كارايی كرد.
من كه خودم معتقدم مولد اين حس شادی و شعف تو وجود خودمونه.
كافيه به خودم بگم "هيچ دليلی واسه شاد نبودن من وجود نداره. من شادم. شاد و شنگول و می خوام از اين لحظه ها، از دقيقه های عمرم، لذت ببرم."
بعضی از ماها فكر می كنيم واسه شاد بودن به پول و امكانات بيشتری محتاجيم.
قبول دارم كه مساله مالی خيلی می تونه كمك كنه. منكرش نيستم. اصلا انكار كردنش منطقی نيست، اما زيادن آدم هايی كه در رفاه كامل هستند و بی نصيب از نشاط. عكس اين حالت رو هم خيلی سراغ دارم.
پس به من حق بدين اگه واسه "فرار از بی حوصله گی" و شاد بودن، سراغ مسائلی خارج از زمينه های رفاهی برم.
باور كنيم كه افكار ما اين توانايی رو داره كه تك تك لحظه های زندگی رو معطر به شميم شادی كنه.
نظر شما چيه؟
خوشحال می شم اگه تجربيات و ديدگاهاتونو در اين مورد مطرح كنين.

روز و روزگارتان پيوسته هم آغوش صحت و شادی.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 9:1  توسط علیرضا  |