31 شهریور امسال، یه دوستی که خودش رو معرفی نکرده
با نام «آشنا» برای من تو این وبلاگ یه پیام خصوصی گذاشته
و نوشته "شاید تو تنها کسی باشی که بتونی به من کمک کنی"
اما متأسفانه هیچ ردّی، نشونی، آدرس ایمیلی از خودش نذاشته
گفتم شاید اون غریبه ی آشنا یه بار دیگه بیاد اینجا و ببینه که به یادشم
و دوست دارم کمکش کنم
از خودت برام یه نشونی بذار غریبه ی آشنا
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 13:23  توسط علیرضا
|
نمی دونم از آخرین مطلبی که نوشتم چند ماه می گذره
اما از همه دوستانی که تو این مدت به یاد "کل بادام" بودند سپاسگزارم.
این روزها ازدحام دغدغه های مختلف زندگی اینقدر زیاد شده که گاهی فکر می کنم
چقدر به سرعت داریم از دست می دیم فرصت زندگی کردنو
فرصت چند لحظه فارغ از گرفتاری ها به زندگی فکر کردن،
فرصت گاه گداری نوشتن،
فرصت از حال هم سراغ گرفتن،
فرصت دمی آسودن
فرصت "تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن" (۱)
فرصت "بس گفتگوها بی هیچ از لذت خواب گفتن" (۱)
کاش به فکر فرصت های زندگی مون باشیم.
---------------------------------------
(۱) از عبارات سحرگون مهدی اخوان ثالث
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 10:26  توسط علیرضا
|
گفت باید از ریه ات عکس بگیری
گرفتم و براش بردم
یه نگاهی به عکس انداخت و گفت: تو این سن برونشیت؟
بعد بلافاصله گفت: سیگار می کشی؟
گفتم: آره
گفت: خوب به کلی بذارش کنار
گفتم: ای به چشم
گفت: با این وضعیت اگه به سیگار ادامه بدی ریه ات از بین میره،
اما الان اگه ترک کنی قابل برگشته
یه بار دیگه گفتم: ای به چشم. میذارمش کنار
حالا امروز روز جدایی از سیگاره.
و این نوشته مرثیه ای برای دودی که دو سال وفادارترین همدمم بود
خدا حافظ سیگار.
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 8:21  توسط علیرضا
|
از آخرین باری که حرفهایم را اینجا روی کاغذ نوشتم،
آنقدر گذشته که نمی دانم به سال رسیده یا نه.
این چند وقت گمان می کردم با وجود وبلاگ و تغییر اوضاع زندگی،
دیگر نیاز چندانی به قلم و کاغذ نیست.
اما امشب به یقین رسیدم که اشتباه می کردم.
هنوز هم وفادارترین و کم توقع ترین رفقای من همین قلم و کاغذ است.
هنوز هم با آغوش مهربان خود پذیرای درد دل هایی هستند که کسی
حوصله شنیدنشان را ندارد.
یادش بخیر، جوان تر که بودم اکثر شبهایی که بی خوابی به جانم می افتاد،
این دو یار قدیمی را به آغوش هم می سپردم تا یکی با خون خود
دیگری را آنقدر خالکوبی کند که نه خونی در جانش بماند،
نه جای سالمی بر تن آن یکی.
راستی چه سرّی است میان این دو یار که هم آغوشی شان،
مایه آرامش بعضی دلهاست؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 14:5  توسط علیرضا
|
این روزها کمتر میام به وب
و وقتی هم میام بیشتر وقتم رو صرف فی.س بووک می کنم.
نمی دونم ولی یه جوری انگار آدم تو فی.س بووک به مخاطبش نزدیک تره. همه چیز ملموس تره
خوشحال می شم اگه فرصت داشتین روی فی.س بوک هم, همکلام بشیم.
اگه مایل بودین کافیه تو فی.س بوک اسم منو جستجو کنین: Alireza Zanganeh
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 8:24  توسط علیرضا
|
از این زندگی خالی
منو ببر به اون سالی
که تو اسممو پرسیدی
به روزی که منو دیدی
به پله های خاموشی
...که با من روبرو می شی
یه جور زول بزن انگاری
نمی شه چشم برداری
منو ببر به دنیامو
به اون روزا که می خوامو
به اون شبها که خندونم
که تقدیرو نمی دونم
(لینک دانلود آهنگ)
......
دیروز این ترانه احسان خواجه امیری رو صدها بار گوش دادم....
دوست نداشتم از حال و هواش بیرون بیام....
کاش بشه گاهی آدم تو فضای یه آهنگ بره و چند روزی اونجا واسه خودش زندگی کنه.
+
نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 16:10  توسط علیرضا
|
شب یلدا هم آمد و رفت
با همه خاطراتش
اولین روز زمستون هم مهمون ما شده اما باز هم خبری از برف نیست
یلدا واسه خیلی از ما یادآور خاطرات عزیزیه
امیدوارم یلدای خوبی رو پشت سر گذاشته باشین
از زمستون چه انتظاری دارید؟
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 10:55  توسط علیرضا
|
این روزا زندگی هامون اینقدر شلوغه
که برای همه کارها وقت کم میاریم،
حتی برای نگاهی دوباره به آدم ها.
از بس بی حوصله ایم خودمون رو عادت دادیم
که در کوتاه ترین زمان راجع به هر کسی که بهش برخورد می کنیم
قضاوت کنیم و به سادگی از کنارش رد بشیم.
لااقل برای خود من بارها پیش اومده که طبق همین عادت
راجع به اطرافیانم پیش داوری کنم و پرونده شون رو پیش خودم ببندم،
اما کمتر از یک ماه بعد، متوجه بشم که چقدر در اشتباه بودم.
کاش می شد یه ذره سرعتمون رو برای "عبور از کنار هم" کمتر کنیم.
نمی دونم. ولی من اعتقاد دارم آدم ها ارزش این رو دارند،
که بیشتر از اینها براشون وقت بذاریم.
نظر شما چیه؟
+
نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 10:42  توسط علیرضا
|
گاهی در زندگی با شرایطی روبرو می شیم
که ترجیح می دیم چشمامونو ببندیم و بعضی چیزها رو نبینیم
یا فراموش کنیم اونچه که شنیدیم
تو چند روز گذشته با موضوعات زیادی روبرو شدم که
تصمیم گرفتم نبینمشون و شنیدم حرف هایی که دوست دارم
نشنیده بگیرمشون.
شما چقدر تو زندگی تون با چیزهایی روبرو شدین
که ترجیح دادید نبینید یا نشنیده بگیرید؟
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 11:25  توسط علیرضا
|
بیش از دو ماهه که نتونستم یه دل سیر بخوابم.
هر روز ساعت ۵:۳۰ باید بیدار شم و آماده شم واسه رفتن سر کار تا ساعت ۶ بعد از ظهر.
از شب زود خوابیدن متنفرم
اینه که تا جایی که در توانم باشه بیدار می مونم
ساعت ۱۲ شب دیگه اتوماتیک از هوش می رم و می خوابم
و این چرخه همین طور ادامه داره.
احتیاج به مرخصی دارم اما متاسفانه اوضاع کار جوریه که نمی شه.
دچار خستگی مزمن شدم.
امیدوارم این روند ادامه پیدا نکنه.
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 12:42  توسط علیرضا
|